تبليغاتX
میان ما راه درازی نیست،لرزش یک برگ
دوستان من کجا هستند؟روزهاشان پرتقالی باد.

 

 

 

انگار دیگه گریه کردن فایده نداره. دوباره سال نو می شه و باز مثل هر سال  

 

من ذوق پوشیدن لباس نو رو ندارم. آخه اتفاقی قرار نیست بیفته، فقط یه عدد  

 

به همون عدد قبلی اضافه می شه. از همون سالی که به بابا گفتم ماهی بخره  

 

و نخرید،دیگه حوصله تماشا کردن به ماهیها رو هم ندارم.

 

چه فایده؟ پاهایی که همیشه خستن، حالا چه فرقی می کنه برای سال جدید که

 

اونم خیلی مهم نیست، کفش نو داشته باشن یا نه؟

 

دیگه چه فرقی می کنه اون تنی که میون باد زمستون فرسوده شد لباس نو

 

بپوشه یا نه؟ اصلا چه فرقی می کنه اونی که رفته برای سال تحویل خودشو

 

برسونه یا نه؟ اون که هیچ وقت نبوده، حالا بیاد که چی؟ بیاد غبار روی آیینه

 

ها رو پاک کنه؟ بیاد که سفره خالی از هفت سین رو ببینه؟ بیاد که برام

 

ماهی بخره؟

 

چه فایده داره، وقتی لحظه سال تحویل بازم باید تنها بشینم کنار یه مشت

 

خاطره که خوب می دونم فقط تو یاد منه که زنده موندن.

 

حالا دیگه فرقی نداره، می خواد سال نو بشه یا نه؟ کفش نو داشته باشم یا نه؟

 

بابا ماهی بخره یا نه؟ لباس جدید بپوشم یا نه؟ دیگه چه فرقی می کنه وقتی

 

اون از همه چیز گذشته و رفته؟ انگاردیگه گریه کردن فایده نداره.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 17:35  توسط نوشین | 

درنهفته ترین باغ ها،دستم میوه چید.

 

واینک، شاخه نزدیک!ازسرانگشتم پروا مکن.

 

بی تابی انگشتانم شورربایش نیست،عطش آشنایی است.

 

درخشش میوه! درخشان تر.

 

وسوسه چیدن در فراموشی دستم پوسید.

 

دورترین آب

 

ریزش خود را به راهم فشاند.

 

پنهان ترین سنگ

 

سایه اش را به پایم ریخت.

 

ومن،شاخه نزدیک!

 

از آب گذشتم،ازسایه بدر رفتم،

 

رفتم،غرورم را بر ستیغ عقاب-آشیان شکستم

 

و اینک، در خمیدگی فروتنی،به پای تو مانده ام.

 

خم شو،شاخه نزدیک!

 

                           سهراب سپهری            

                                            

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 13:13  توسط نوشین | 

سلام دوستای گلم. توی این پست یکی از شعرای خودمو گذاشتم و دلم می خواد نظرتون رو در موردش بدونم.

 

 

بخواب امشب کمی آرام

که من دیگر نخواهم بود

اگر روزی شوی غمگین

پشیمانی ندارد سود

 

بخواب امشب که دلگیرم

ازاین دنیای طوفانی

منی که یخ زدم درتو

فراموشت شدم، آنی

 

تودرخوابت خبر داری

که من زنجیری دردم؟

سکوتی کرده ام اینجا

منی که در تب سردم

 

دگرساکت شدم امشب

بخواب آرام گل نازم

صبوری می کنم ازاین

غروب غربت سازم

 

دگر من را نخواهی دید

اگرچه از تو لبریزم

تودر اوج شکفتن ها

ولی من بغض پاییزم

 

تودرخوابت نمی بینی

منی که راه گم کردم

خبراز من نداری که

صدایت می زنم هردم

 

بخواب امشب کمی آرام

دگر باغ دلم پژمرد

تو رؤیای منی ای خوب

اگرچه قاه قاهم مرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 19:3  توسط نوشین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
شاید روزی بخواهد حرفهایم را بخواند...شاید بخواهد بیاید و برای همیشه بماند.پس بهتر است هنوز هم منتظر آمدنش باشم...
پس انتظار را دوست می دارم و تا آخرین قطره وجودم برای دیدار دوباره اش صبر می کنم. شاید بخواهد بیاید و برای همیشه بماند.

نوشته های پیشین
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
پیوندها
اشکان عاشق
مرتضی
قلمدونی من
ساحل
اشکان و سمیه
(یاس)عسل
ساحل آرامش
وب تخصصی ماهواره
وب تخصصی حسابداری
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کد آهنگ ميخواي؟؟